تبليغاتX
~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~


~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~

~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گلهای حسرت نمیچینی

 

دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه

جای سیلیهای باد روش نمیمونه

 

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

 

" رفتی و آدمکارو جا گذاشتی "

" قانون جنگل و زیر پا گذاشتی "

" اینجا قهرن سینه ها با مهربونی "

" تو توی جنگل نمیتونستی بمونی "

 

دلتو بردی با خود به " جایه دیگه "

اونجا که " خدا " برات لالایی میگه

" میدونم " میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که " آدمک " نداره!

 

 

مادر .. بیشتر از همیشه " محتاج " دعاتم.

  روحت شاد و یادت گرامی

 

 

 

****************************************

 

 

هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم

یا حتی از تو با خودم ، یه لحظه صحبت بکنم

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط ماله منی ؛ به تو جسارت بکنم

 

انقدر ظریفی که با یک ، نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم ، تنها فقط ماله منی

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط ماله منی ؛ به تو جسارت بکنم

 

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی تیشه ی چشات ، غبار آهم بمونه

 

تو پاک و ساده مثل خواب ، حتی با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام ، تجسم خوابه منی

 

 

حتی با اینکه هیچکس ... مثل من عاشقه تو نیست

پیش تو آینه ی چشام ... حقیره ؛ لایقه تو نیست !

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط ماله منی ؛ به تو جسارت بکنم

 

تقدیم "A"

 

 

*****************************************

 

چه زود...

حرفهاي ما هنوز ناتمام !!

تا نگاه ميكني وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آه اي دريغ و درد
ناگهان چقدر زود دير ميشود

 

 

پ.ن :  وحشت تنهایی وقتی است که کسی را دوست نداشته  باشیم !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط *¤ Д ¤*| |

واسه من از تو چی مووووووووووووونده؟

عکس و یه رووووووووووووبانِ تیره!!

نمیدونستم که عشقم یه روووووووووووووووزی از اینجا میره !!!!!

دل تنها ی منم سر مزارتِ هنوزززززززز

انگاری تو زنده ای اون میمیره هر شب و روززززززز

وقت پر کشیدنت، دل منم دیوونه شد !!!!!!

قصری که ساخته بودم برای تو ویروونه شد !!!!!! )))))))))

به خدااااااااااااااااااااااا تموم غمها پیش غصه ی تو هیچه !!

 

پی نوشت:

فردا سیزده بدره !! هههههههههههههههه

میخوام تنهایی بیام سر مزارت.... بشینم مثل همین الانم گریه کنم !!!!

پارسال ۱۳بدر یادته که کجا بودم !!؟ با رفیقاااااااام.... نمیزاشتی برماااااااا .. اما رفتم آخرش.. مثل همیشه به حرفت گوش نکردم ... چی آآآ اتفاق افتاااااااااااااااااد تو اون رووووز !!

امسال چی؟؟؟؟؟؟؟ ))))))

...........................................................................

پی نوشت ۲:

حذفش کردم .... واقعا" دیدم ارزش نداره تو این وبلاگ و به خصوص توی این پست اسم و فکر چه چیزایی رو بیارم و بنویسم !! اونم ....

...

اونایی که بهم سر زدن و نظر دادن تو پست قبلی تشکر میکنم ازشون ! سر فرصت حتما" جبران میکنم .. آپ بعدیم هم خدا میدونه رفت تا کی که دوباره حس آپ داشته باشم !! ایشالا که موفق و همیشه سلامت باشین !

...

نمیخوام چیزی از خودم به جااااااا بزارم ! همه چیو از یاد میبرم و از یاد میرم !!!

فعلا"

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:47 توسط *¤ Д ¤*|

در اینهمه آزار… در اینهمه تکرار… در اینهمه بیداد…
خسته ام، مــــادر من بی تو خسته ام !
در اینهمه دیوار... در اینهمه آوار... در اینهمه فریاد...
خسته ام، مــــادر من بی تو خسته ام !
دوستت دارم و میدانی... دلتنگتم و میخوانی !
باز دیشب خوابت را ندیدم، باز دیشب مثله هر شب، مثله این یـــک ماه !
تو حتی به خوابم هم قدم نمیگذاری !
خدای را قسم که بی تو هیچم...
رسول را قسم که دیوانگی پیشه کردم...
در این روزگار مردم کش سخت، بی تو تنهای تنها به سوگ خویش گریه میکنم !
نیستی... نیستم...!!
 کاش بودی و میدیدی که بی تو چه تنهایم...
کاش بعد از آنهمه دنیا گردی میفهمیدم کیستی و تو را چگونه میخواهم !
کاش بعد از اینهمه تنهایی، اینهمه انتظار، اینهمه دوست داشتنت، برمیگشتی !!!
دیگر نیستی...
کاش بودی... کاش بودی... کاش بودی..!
و حرف همیشگیم ...  ای کــــــاش روزی تمام این کــــاشها توی وجودم میسوخت !!

.

.

.

ای جوانیکه ز مرگت دل دیوانه بسوخت ...
بر سر شمع مزارت پر پروانه بسوخت ...
هر کجا مرکب تابوت سیه پوشت تو رفت ...
آشنه سهل بود ، سینه بیگانه بسوخت ...!
روحــــــــت شاد و یــــــــــــادت گــرامی مـــــــادر !

 

پی نوشت ۱:

سلام به همه... امیدوارم خوش و سلامت باشین، مدتی میشه نیومده بودم اصلا" !  باور کنید خیلی گرفتار بودم ...! ههههه اینم از خبری که گفته بودم !!! تو اپ قبلیم اگه یادتون باشه دست به دامان شما دوستان شدم... ازتون خواستم واسه مامانم که چند ماهیه رو تخت بیمارستان بستریه دعــا کنید !! خیلی از همتون ممنونم که بیشترتون میگفتین سر نماز دعا میکنیم واسه مادرت !! امااااا... اما انگار نه تنها دعاهای من ، دعاهای شماها هم بی اثر بوده !! 
خب چه میشه کـــرد!؟ شاید قسمت مام همینه ! اما میگم آخه خـــــــــــدااااا چرا این همه قسمت خوب .. چرا این قسمتهای شوم نصیب من میشه؟ اصــــــلا" خدا جون !!! تو که انقدر بزرگی و مهربون ... این وسط قسمت چیکارس !! اگه تو بخوای که ....   هییییی بگذریم... میدونم اگه بیشتر ادامه بدم میشه نا شکری...!
مادرم رفت! زندگیم رفت! احساسم رفت! شور و نشاطــــــــم ... هممممممه چیمم با خودش برد!
من که فرزند خوبی اصلـــــــا" براش نبودم ! تنها آرزوم اینه که حلالم بکنه !! آخه منه بدبخت مجال اینم پیدا نکردم... که ازش حلالیت بخوام! همه تو خانوادمون به جز من باخبر بودن که مامانمو جواب کردن !!! شاید اگه میدونستم ... شاید اگه منم باخبر بودم میتونستم تو همون روزای آخر عمرش به پاهاش بیفتم...! التماسش بکنم ... که منو حلالم کنه... خدااااااا.....
راستی... اینو یادم رفت بگم؛ مریضی مامانمو... سرطــــــان داشت، سرطــــــــان خون !!!   شش ماه بود فقط ما فهمیده بودیم اینو ..! از خدا میخوام که هیچ بنده اش رو دچار این بیماری نکنه!!! 
خلاصه... انگــــار این غم و غصه ها دست بردار ما نیستن ! منو باش چیاااااا تو خیالم بود !   که بیام و کلا" وب و مطالبشو از اول و با یه دید دیگه ای شروع کنم!! که فکر کنم از این به بعد بدتر هم بشه !!
زیاد حرف زدم... بقیه اش بمونه..! خب دوستان بازم خیلی ممنونم که تو این مدت تنهام نگذاشتین و بهم سر زدین... اگه نتونستم جواب کامنتاتونو بدم معذرت میخوام... حتما" جبران میکنم! از همتــــونم خواهش میکنم جای کامنتای تکراری که واسم میزارین .. واسه شادی روح همه اموات و مادر من یک فاتحه بخونید ..  تشکـــــــر

پی نوشت ۲:

هــــــــــــــــــــــــــــــی فلانــــــی... شایــــــد زندگــــــــــــی همیــــــــــــن اســــــــــــت !!

پی نوشت ۳:

ماردم ۳۹ سالش بود ... ۲تا بچه ایم ... ۱۸ و ۲۱ (چون پرسیده بودن دوستان این رو گذاشتم )


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:17 توسط *¤ Д ¤*| |

سلام به همه ی دوستان ...

امیدوارم همتون خوش و سلامت باشین!!

از اونایی که تو این مدت تنهام نذاشتن بی نهایت متشکرم !!

الان یه چند ماهی میشه آپ نکردم ...  اگه شماها هم سر نمیزدین وب میشد لونه ی عنکبوتا !!

برگشتم با خبرهایی که فکر نکنم خوشحالتون بکنه !!!

 فک کنم چند روز دیگه می آپم ... خبرتون میکنم !!

خوشحال میشم مثل همیشه بیاین و با حرفاتون دلگرمی برام بیارین !!

فعلا" .... خدانگهدارتون !!!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:39 توسط *¤ Д ¤*|

 

بـــــــــاز هم باید بنویسم ...

بـــــــــا کوله باری از غم !

بــــــاز هم مینویـــسم بــرای خــــــــودم !

واســــــــه ی دلــــــــــــــم !

 دل کوچیـــــــــکم !

دل کوچیــــکی کــه یک زمـــانی احســاس داشــت !

دلـــی کـــــــــه عاشـــــــــــق بود ...

واژهايي  رو مینویسم که دلم میخواست یک زمــانی  روبروش مي گفتم ...

میدونــــم دیـــگه گفتـــن ایـــنا هیـــچ سودی نداره، نمیخوامـــم داشتــه بــاشه !

تنها گوش شنوا برای اینهمه دلتنگی های من، نوشتـــــــنه !!

 

امروز به یــه چی فکر میکردم ...

بــه یک سوال !!

ســـوالــی کــه هیــچ جوابــی واســش ندارم و پیدا نکردم !

به اینکه من کجای زندگی مشکل دارم که همیشه باید کم بیارم ؟

داشتم فکر میکردم که زمونه چه بازیهایی که با من نکرده !!

انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده !

منـــی که یــک زمــانی مــن بــودم !!

منـــی کـــه ...

یک روز از این زمونه شکایت میکنم ...

شکـــــایـــت از نامردیـــاش میکــــــنم !

اما به کی !؟

به کسی که خودش سرنوشت مارو مینویســـــــه  !؟

همــــون کــه قــاضی ایــــن دادگـــاه سرنوشــت !!؟

بهش چی بگم !؟ مگه خودش نمیبینه !؟

 مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم !؟

شایـــــــد ایــن قسمـــت منه ... اما آخــه خــدا جــون ...

خــــــدا جـــون چــــرا آخـــه مــن !!؟

شاید میخواد اینطوری منو محکمتر کنه !

شاید اینها همش یه خوابه ...

خـــوابی کــه پــــا بشی دیــگه اینجــا نیستــی !!

یــه خـــواب کــه بیداریـــــــش مـــرگـــــــــه !!

یه بازیـــــه ...

بـــازی کــه برنـــده و بــازنـــدش از همــــون اول معلــومه !

باید طاقت بیارم، مگه نــــه ؟

آخــــــــه چـــرا خـــدا !!؟

چــــــرا وقتی آدمها منو فریب میدند، من خودم فریبی نکنم ؟

آخـــه خــدا جــون منــم کــه بلـــــدم !

امـــا چیکـــار کنـــم کــه نمیتـــــونم !

آره...

 باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده !

خوب که نگاه میکنم میبینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده !

 

بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمیزاره !!

 

من تنها میان اینهمه تنها، تنهای تنهایم ...


و تنها با تنهایی توست که با تنهایی خویش سازگارم !!

 

 

پ.ن : سلام به همه ی دوستان گلم 

دوستایی که همیشه با نظراتشون بهم دلگرمی میدن  

سری قبل با یه خبر بد آپ کردم که واقعا" همه ی خانوادمونو غافلگیر کرد!  

خبر ناخوشی مامانم ... کـــه خدارو هزاران هزار بار شکر که الان خیلی بهتره 

الان یک هفته ای میشه مرخص شده اما هنوزم زیر درمان !  

از همه ی شما، به خصوص اونایی که واقعا" واسه سلامتی مامانم دعا کردن، اونایی که سر نماز از خدا سلامتی مامانم خواستن و اونایی هم که از روی عادت گفتن دعا میکنیم !

از تک تکتون ممنــــــــــــونم و نمیدونم چجوری تشکر کنم !!  

منــــــم اینجـــا از ته ته قلبـــم دعـــا میکنــم همیشــه سلامت باشید و هیچ وقت راهتون به بیمارستانها نیفتــه !

پ.ن: بچه ها ببخشید یه مدت نبودم ! باور کنید خیلی گرفتارم !!

از اونا که پیشم اومدن خبر آپشونو دادن واقعا" معذرت میخوام چون تعداد دوستا زیاده واقعا" !

فکر نکنم بتونم به همشون سر بزنم ... شرمنده !!

از همینجا از همشون تشکر میکنم ... اونایی هم که تولدشون بوده، تولدشون تبریک میگم ! 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:55 توسط *¤ Д ¤*| |


Design By : Night Skin