تبليغاتX
~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~


~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~

~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~

سلام بچه ها ...

دست خودم درد نکنه که این همه زحمت میکشم ... 

شما با مرام ها هم خسته نباشین ...!

خوبه اوون اول بهتون گفتم نظر بدین و راهنماییم کنید... اما خیلی کم لطفی میکنید...!

باشه بیخیال... مثل همه چیزه من، اینم بیخیال...

 

راستش بیشتر دوستان گفتن، وب رو که می خونن از زندگی ناامید میشن

اومدم بگم که از این به بعد سعی میکنم بهترش کنم...

یعنی یه جوری که با سلیقه شماها جور باشه...

یا علی... مخلص همتون

 

 

 

عکسهای گلهای زیبا و عاشقانه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:47 توسط *¤ Д ¤*| |

فریادی که بر سر شب زدم... فریادی که خشم مرا با بی رحمی شب ادغام می کرد... فریادی که روحم را در میان ذرات تاریکی شناور می ساخت... فریادی که از وجود تنهایم سر چشمه می گرفت...!

من فراموش کرده بودم که شب مدت ها پیش خاموش شده است...

اشک هایش سرازیر شد...اشک هایی که قدرت من خواهند شد... من بر سر شب فریاد زدم... من او را محاکمه کردم...!

به جرم هیچ... به جرم سکوت...! به جرم نفس های آرام و سردش...

من دچار شب شده ام...! من ستاره هایش را می پرستم...! من ماهش را در آغوش می کشم و در میان سیاهی شب گم می شوم... می روم و می روم... می میرم و زنده می شوم... بر سرش فریاد می کشم؛ اما او آرام است...! سکوت می کند.می گذارد تا دل سیاهم با سیاهی اش پیوند یابد...!

اشک هایش قدرت من می شوند... اشک هایی که بر روی موهایم می ریزد و مرا با خود به قعر تنهایی و سرما می برد... اشک هایی که بر روی قلبم یخ می بندند...  اشک هایی که قدرت من می شوند...

بر سرش فریاد می زنم... اما شب خاموش است و تنها اشک می ریزد و این اشک ها قدرت من می شوند...!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:0 توسط *¤ Д ¤*| |

می خواهم بنویسم... می خواهم به قلم سیاهم پناه ببرم...قلمی که همواره تنها مرهم دل بی کسم بود...

می خواهم به نانوشته هایم پناه ببرم و دست به دامن ورق های آغشته به خونم شوم...

می خواهم بنویسم... بنویسم از شب... از تنهایی... از سکوت... از کسی که هر لحظه مرا به انتهای بودن می رساند...از کسی که روح آرامم را سرکش و آواره کرده است...

می خواهم بنویسم... می خواهم از مرگ قاصدک های معصوم بگویم... از کوچ مرغ عشق... از به صلیب کشیدن بی رحمانه ی مهر...  مهری که زمانی در رگ هایت جاری بود... مهری که من ستایشش می کردم...

نفرت در وجودم می دود...! نفرتی که روز به روز بیش تر در قلبم رخنه می کند و مرا تا نهایت تردید با خود می برد...!! صدای فریاد شب در گوش هایم می پیچد... صدایی که روحم را به بیراهه می کشاند و لحظه هایم را مملو از عطر تنهایی می کند...

می خواهم بنویسم... می خواهم بگویم از زجر هایم...! بگویم از مرگ احساسم...!! ازپژمرده شدن گل های شب بو و مدفون شدن آرزو هایم در زیر آوار ثانیه ها...!! می خواهم در شبی بارانی در کنار قلم و نانوشته هایم بر خاک افتم و با یاد بی کسی ام آرام آرام روحم را به تاریکی شب بسپارم....!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:17 توسط *¤ Д ¤*| |

 

امشب سكوت كن... امشب تو به صداي نفس هاي غم زده ام گوش بسپار... امشب مي خواهم از كوچ لحظه ي مرغ

عشق بگويم... رفتن عشق من وتو... لحظه ي مررگ... از مرگ قاصدك و از تازيانه ي اين شب هولناك...

لحظه اي كه روح من مرد و آرزو هاي دل انگيزم زير آوار اين شب مدفون شد... و من ماندم... مني كه تنها در ميان اين كوير چشم به آسمان دوخته ام؛ و كسي نيست...!

هيچ كس نيست كه به صداي نفس هاي غم زده ام گوش بسپارد... پس تو امشب گوش كن و حس كن دلتنگي ام را و لمس كن قلب بي كسم را و ببين اين شب ويرانه مرا تا بي نهايت ترديد با خود مي برد...!!

پس تو بشنو... سكوت كن و بگذار از دردهايم براي تو بخوانم؛ و از آرزو هايي كه از من گرفته شد و غروري كه مرا خرد كرد و دلم را به دست كابوس سپرد...

ديگر حتي اين تنهايي هم از من فرار مي كند و تو... تو كه از مني و از من به من نزديك تر... تو هم روزي از من فرار خواهي كرد و آن روز ؛ روز مردن روح بي كسم در غربت لحظه ها خواهد بود...!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:21 توسط *¤ Д ¤*| |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...!

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست...!

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد...!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:54 توسط *¤ Д ¤*| |

شب را دوست دارم...! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند...

 چون انتها را نمي بينم، تا براي رسيدن به آن اشتياقي داشته باشم...

 شب را دوست دارم...! چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند...

 شب را دوست دارم...! چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم...!

 از شب مي ترسم...! چون تو را در شب از دست دادم...

 به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد...؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:44 توسط *¤ Д ¤*| |

 

ديگه به آخر خط رسيده بودم ...

 بايد يه جوري بهش ثابت مي کردم که دوستش دارم ...

 يه تيغ داد دستم و گفت : اگر واقعا منو دوست داري رگتو بزن ...!!

 گفتم آخه مرگ و زندگي دست خداس ....

بايد بهش ميفهموندم که صادقانه دوستش دارم ... رگمو زدم ....!!!

 وقتي داشتم تو دستاش جون ميدادم شنيدم که ميگفت... اگه منو دوست داشت هيچوقت خودشو نميکشت...!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط *¤ Д ¤*| |

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد...

 نفرین به بودن، وقتی با درد همراه است ...!

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم ، من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم ...

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود ...!

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم ...

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا ...

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است ...

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند ...

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای ...

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم ...

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم ...

 ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:55 توسط *¤ Д ¤*| |

 

امروز شاید بدترین روز زندگیم باشه ...!!!

خدا سر هیچ سگ بیابونی نیاره .....

تف به روزگاررررررررررررررررر!!!  

 

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره …

 دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره …

 بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي …!!!

 ديگه دوست دارم واست رنگي نداره … و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...

اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:8 توسط *¤ Д ¤*| |

وقتی تو آسمون دل پرنده پر نمی زنه...
حس می کنم یه دنیا غم تو قلب خسته ی منه ...!
وقتی که توی زندگی به مرز تکرار می رسم ...
حس می کنم که تا ابد به گرد یار نمی رسم...!
حس غریبی با منه میگه که تنها می مونم...
یه روزی تنهام می ذاری اینو تو چشمات می خونم...
تو عمق چشمات می بینم دلت پیش اونه هنوز ...
ای دل دیوونه ی من بازم به عشق اون بسوز ...!
کاشکی بره یه جای دور دست از سر ما برداره...
حس می کنم رنگ نگاش روی دلت اثر داره ...
با خنده هاش می خواد تورو از من عاشق بگیره...
اون آرزوشه یه روزی عشقم تو قلبت بمیره...
وقتی نگاهش می کنی دلم می خواد ویرون بشه...
الهی اون روز نرسه دلم بی آشیون بشه ...
نکنه که اون روز برسه به من بگی دیگه برو...!
دوباره عاشقش بشی بگی گرفت جای تورو...!!؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:10 توسط *¤ Д ¤*| |

دنیا که شروع  شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید...

آدم بود که زنجیر را ساخت... شیطان کمکش کرد...!

دل، زنجیر شد... عشق، زنجیر شد ... دنیا پر از زنجیر شد و آدمها همه دیوانه زنجیری..!

خدا دنیای بی زنجیر می خواست... نام دنیای بی زنجیراما بهشت است....!

امتحان آدم همین جا بود... دستهای شیطان از زنجیر پر بود...

خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است...!

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد... نامش را مجنون گذاشتند. ....

بقیه ی متن و عکس در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:8 توسط *¤ Д ¤*| |

تو چه داني به من چه مي گذرد؟
كه چنين روز و شب ز من دوري
من سزاوار مهرباني تو
نيستم جان من ، تو معذوری ...!

تو چه داني كه آه حسرت من...
چه روانسوز آتشي شده است...!؟
تو جه داني كه شعله ي اين آه...
چه شررهاي سركشي شده است...!؟

تو چه داني چو گريم از غم تو...؟
بند بند تنم ، چسان لرزد...!
تو چه داني چو مي برم نامت...
پيش چشم من اين جهان لرزد...!

تو چه داني چگونه مي نالم...!؟
ناله اين نيست ، شيون است اي دوست...
شيون روح داغ ديده ي من...
بر مزار دل من است اي دوست...

تو چه داني ، چو گاه مي گويي...
كه تو را بيش ازين نخواهم خواست...
در سر من چه شور و غوغايي...
در دل من چه آتشي برپاست...!!

تو چه داني كه بي خبر ماندن...
ز عزيزان چه عاقبت سوز است...؟!
تو چه داني به چشم مهجوران...
سال ها ، كمتر از شب و روز است...!

تو چه داني كه عمر بي فرجام...
اين نفس چون گذشت ، با ما نيست...
گر شدي مهربان ، همين دم شو...
كانچه امروز هست ، فردا نيست...!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:35 توسط *¤ Д ¤*| |

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...!!

هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري ...!

يک شب که مداد رنگي ها...   .توي سياهي کاغذ گم شده بودند.. .مداد سفيد تا صبح کار کرد...!

 ماه کشي...مهتاب کشيد...   و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…

صبح توي جعبه ي مداد رنگي... جاي خالي او... با هيچ رنگي پر نشد...!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:34 توسط *¤ Д ¤*| |

مشق های آب بابا یادمان رفت    رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت 

  گل کردن لبخندهای همکلاسی در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت 

 راه فرار از عشق های زنگ اول آن لحظه های بی کلک یادمان رفت!

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم ، جدیت تصمیم کبری یادمان رفت...

   شعر خدای مهربان را حفظ کردیم یادش به خیر اما شاید...

خدا را هم یادمان رفت!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:12 توسط *¤ Д ¤*| |

اولين باري که عاشقت شدم يادته؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ... من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني....

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم ... تو هم از غصه دور خودت پيله بستي ... !

حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل…!!  

  تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...    از هر چي سيبه منتنفرم !!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:12 توسط *¤ Д ¤*| |

آسمون منو تو يه مدته سياه شده...                            گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده...!

اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج...            اومده باز توي قلب من وتو خدا شده...!

اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت...        حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده...!

اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم...              تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده...!؟

ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم...!                        چرا حرف هامون مث تموم آدما شده...؟!

گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود...                 طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده...!

ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم...               ما چه تقصيري داريم...و؟؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:8 توسط *¤ Д ¤*| |

 

قسم خوردم که پا به پای تو مسیر جاده عشق را بپیمویم اما جاده عشق همراهی نمی کند...

 قسم خوردم که همراه تو آرامش دریای عشق را حس کنم اما دریای عشق سرابی بیش نبود...

 قسم خوردم تا لحظه مرگ، عشقی جز تو در قلبم نباشد اما حس می کنم تو عشقم را فراموش کرده ای...

 قسم خوردم تنها امید قلب بیقرارم، نگاه چشمهای مهربانت باشد اما تو نگاه زیبایت را از من دیوانه پنهان می کنی...

 قسم خوردم تا آخرین نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم اما می دانم که تو دیگر دوستم نداری...!!

چند عکس عاشقانه ی زیبا در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:2 توسط *¤ Д ¤*| |

يك روز بي ترديد خواهم مرررد...!
روز مي فهميد خواهم مرررد...

 

امروز يا فردا نمي دانم...!
يك روز بي ترديد خواهم مرررد...


در خشكسال عاطفه چون رود...
دلخسته و نوميد خواهم مرررد...!

 
از ذهن جنگل پاك خواهم شد...
تنهاتر از يك بيد خواهم مرررد...!

 
بستم مبينيد اينچنين ، فردا ...
در اوج مي بينيد خواهم مرررد...!

 
در انتظار ارجعي هستم...
بي خوف و بي تهديد خواهم مرررد...!

 
تا بعد مرگم شادمان باشيد ...
يك روز قبل از عيد خواهم مرررد...!

 
دور از تويي كه دوستت دارم
در غربت و تبعيد خواهم مرررد...!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:36 توسط *¤ Д ¤*| |

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت ....

بقیه ی شعر و عکس در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:26 توسط *¤ Д ¤*| |


Design By : Night Skin