تبليغاتX
~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~


~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~

~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~

آسمان زندگیم امروز تیره و تار گشت و خورشید من مرا ترک گفت...!

من که او را از آسمان هدیه گرفته بودم اکنون با نسیم شک و تردید او را به دستان سرنوشت می سپارم...!

 حتی قلم خونینم از نوشتن عاجز است و دستان گناهکارم تصویر او را در ذهنم حک می کند...

خداوندا مرا ببخش ؛ مرا ببخش تا شاید از سوی او نیز بخشوده شوم...چگونه می توانم بی او زندگی کنم و چگونه بدون صدای مهربانش به خواب روم...!؟

چطور می توانم به دور از نگاه گرمش قدم بردارم ؛ و بنویسم از عشق، شب، باران ، خورشید، و از او...  دیگر چه کسی برایم از راز گل سرخ بگوید و نغمه ی پاک و زلال عشق را که به دست من آلوده شد ؛ در گوشم زمزمه کند...!؟

 چه کسی با آمدنش قلبم را به لرزه در آورد و چشمانش وجودم را لبریز از عشق کند...

 اکنون در گوشه ای از اتاق دلتنگی هایم اشک هایم را نثار قلب شکسته اش می کنم تا شاید روح گناهکارم آرام گیرد و آهسته زیر لب زمزمه میکنم...!! خورشیدکم برگرد...

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 22:53 توسط *¤ Д ¤*| |

شبي غمگين و باراني، شبي سرد...

مرا در غربت فردا رها کرد...!

دلم در حسرت ديدار او ماند...

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد...!

به من مي گفت تنهايي غريب است ...

ببين با غربتش با من چه ها کرد...!!

تمام هستي ام بود و ندانست...

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد...!

او هرگز شکستم را نفهميد...

اگر چه تا ته دنيا صدا کرد...!!

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 22:52 توسط *¤ Д ¤*| |

باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم
باید ار صدای خیس بارون تو رو آواز کنم


از تماشای قناری به تو پرواز کنم
میرسم به تو دوباره...


از همه شبانه هام و
به تو چل میزنم از بهانه هام و


پر اسمت میشه عاشقانه هام و
بوی عطرت میدن ترانه هام...


میرسم به تو دوباره...
وقت گل کردن رویاست


نیستی اما یادت اینجاست
به تو میرسم من از این شب نیلوفری


به تو میرسم من از این راه خاکستری
به تو که خاطره هام و به همیشه میبری


میرسم به تو دوباره...

از گل و شعر و ترانه


از همه شبانه هام و
به تو پل میزنم از ترانه هام و


پر اسمت میشن عاشقانه هام و
بوی عطر تو میدن ترانه هام و


میرسم به تو دوباره...
از گل و شعر و ستاره


وقت گل کردن رویاست
نیستی اما یادت اینجاست

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:52 توسط *¤ Д ¤*| |

میدونی آدم تو خلوت دلش میگیره...!


آدمی که دلش تو شلوغی میگیره خیلی غم داره...!!


اما آدم عاشقی که دلش تو جمع و تنهایی بگیره،غم نداره...


دلتنگه...!!


دلتنگ...!!


به جمله ی بالایی نخند...


نگو آخه کدوم آدمی عاشق میشه...؟؟!


باید بدونی هر آدمی عاشق میشه...!


اما هیچ عاشقی آدم نمیشه...!!


تورو خدا آدم نباش...!!

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:41 توسط *¤ Д ¤*| |

 

 

                    داستان عاشقانه ی خیلی قشنگی که به خاطر غرور مسخره آخر خوبی نداره...

 پیشنهاد میکنم حتما" بخونید...

وقتی می دیدمش تپش قلبم رو به خوبی حس می کردم...ولی هیچوقت نخواستم به روی خودم بیارم...
وقتی می دیدمش یه حس و حال دیگه داشتم... انگار تو آسمونا بودم... دوست داشتم اینو بهش بگم ولی
نمی تونستم... نه تنها به خودش بلکه به هیچکس... شاید یه غرور بی جا بود ... نمی دونم...
یه روز تو حرف زدنش بهم گفت...

بقیه ی داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:39 توسط *¤ Д ¤*| |

 

سکوت من وتو...

تب عشق بود ميان من و تو... تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو، تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند...!

چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو... و در اين بی واژگی و بی کلامی من...

در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد...!!

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:10 توسط *¤ Д ¤*| |

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم...!


شیشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند...!!


دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند...!


فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام...!!


کاش می شد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم ...!


دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم ...!!


کاش می شد پرواز کنم ، پروازی بی انتها به ابدیت....!


کاش می شد در هجوم بی رحمانه درد، خودم را پیدا کنم...


نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است...

بغض کهنه ای گلویم را می فشارد، به گوشه ای پناه می برم...

همیشه از بچگی عادتم بود... میرفتم گوشه ای...

دلتنگیمو با گریه درمون میکردم...

اما چه فایده...! چه سود...!       

         حیف همه ی گریه هام... چون این دلتنگی همیشه با من بود...!!

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 14:6 توسط *¤ Д ¤*| |

 

نمی خواهی حال و روزم را بدانی...؟
روزگارِ غربت زده ام را نمی پرسی...؟
آری... حال من خوب است...!
می خوابم... بیدار می شوم... می خوابم و دوباره بیدارم...!
می بینی؟ زنده ام هنوز...
بی هیچ لبخندی... زنده ام...!
به همین خواب ها و نخوابیدن ها...
هنوز هم خوابت را می بینم...
تا کی می خواهی در خواب هم آسوده ام نگذاری...!؟
بس...
پس نمی خواهی حال و روزم را بدانی...!؟
من زنده ام... و تنها...

دیگر اما نمی توانم در حیاط بازی کنم ...

گل بچینم...
بخندم...
حتی گریه کنم...!!
حیاتِ غم آلودی است...!
اما زنده ام... باری به هر جهت...
ملالی نیست جز دلتنگی و تنهایی و تنهایی ...
با کمی کابوسِ اضافه...
و همه با تو... همه از تو...
مسافرِ بی برگشتِ لحظه هایِ دورِ من...!!
تو دیگر نیستی... اما هنوز هم شبها، صبح می شود...
به چه سختی... به چه دلتنگی...خوابش را هم نمی بینی...!؟
عذرم را بپذیر که نخواسته حال و روزم را دانستی!...

ببین...! تمامیِ علایمِ حیات را دارم...
هنوز نمی خواهی بروی...؟!
پذیرفته و نپذیرفته بُرو...!!
می خواهم بخوابم...! دیر است...!!

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:58 توسط *¤ Д ¤*| |

شعر بسیار زیبا تقدیمتون ...

 

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت...

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت...

 

چه تفاوت که چه خورده است، غم دل يا سم...

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...! 


روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود...

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت...!


او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد...

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...!


هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد...

پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...!!

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:37 توسط *¤ Д ¤*| |

 

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ،
يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ،
يه لب خندون ،يه صورت شاد ،
يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ،
يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،
فقط يه جا معني داره ،
جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ،
جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ،
لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،نقاش دفتر خاطرات من باشم ،
پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ،
و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:9 توسط *¤ Д ¤*| |

 

قصه غم وغروبه، قصه زندگی من
لحظه های عاشقونه شده زندونی این تن
یکی نیست منوبگیره ازسکوت این هیاهو
انگاری صدساله مردم، یکی نیست بگه که این کو؟!
همه شب این دل بی کس پردرد وپرغم
دردموهیشکی نداره، می دونم که اولینم
توی آسمون قلبم می تابه ماه تودل تو
ولی این منم که مردم توی ایستگاه دل تو...!
گاهی وقتا که دلم هوای چشمات روداره
اشک من جاری میشه به روی گونم می باره
هرکی می بینه منو می گه که دیوونه شدی
آره ازوقتی شدم عاشق تو، ویرونه شدم
اون نگاه مهربونت زده آتیش به دل من
خوش به حال اونایی که، تاحالا تورو ندیدن
قصه غم وغروبه، ماجرای تورو خواستن
تورو می خوام تاهمیشه، پربگیره غصه ازمن
کاش بیای یه روزی ازراه به سراغ دل من
ول کنه دیوونگی رو، بشه عاقل دل من
گاهی وقتا که چشام به یاد چشمات می باره
قلب من داد میزنه جزتو کسی رو نداره

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:59 توسط *¤ Д ¤*| |

منطقی نبود، نمی دونم شاید هم بود...!!

فقط می دونم دارم در اشک غرقه می شوم و گیج می خورم و می چرخم...

وآخرش بازمیرسم به تو...تو... تو...

سکوت می کنم... بی صدا، بی کلام، بی مرز...

من...

همه ی ابر های آسمان راگریه می کنم...!

تو...

همه ی خورشید های خدا رابتاب...

می خواهم در اوج فریاد بزنم و بگویم...

آخه این حق من نبود...!!!

گناه من چی بود...!!!!؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:32 توسط *¤ Д ¤*| |

 

اینم یه شعر زیبا تقدیم همه ی دوستای گلم ...

 

آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از عالم و آدم، گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم
شما که حرمت عشق و شکستید، کمر به کشتن عاطفه بستید...
شما که روی دل قیمت گذاشتید، که حرمت عشق و نگه نداشتید...
آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم
فریاد من شکایته، یه روح بی قراره...
روح که خسته از همه، زخمی روزگاره...
گلایه ی من از شما،حکایت خودم نیست...
برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست...
اگه عشقی نباشه آدمی نیست...
اگه آدم نباشه زندگی نیست...
نپرس از من چه آمد بر سر عشق...
جواب من به جز شرمندگی نیست...!!
آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم،گله دارم
من از عالم و آدم،گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم ، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:8 توسط *¤ Д ¤*| |

 

وقتي كه دلم ميگيره...

 

 وقتي كسي نيس كه به حرفاي دلم گوش كنه ... وقتي كسي نيس رو زخماي دلم مرهم بذاره...

 

غمهاي خودم و برميدارم و ميرم تو انبار دلم و همه شونو ميذارم تو همون صندوقچه ي قديمي...

ولي اين ديگه آخريش بود...

 

آره صندوقچه ي دلم پر شده بود...!!

 

بايد يه راهي پيدا ميكردم...

 

رفتم كنار پنجره و روبه آسمون كردم يه ستاره ي خيلي قشنگ ديدم كه داشت به من نگاه ميكرد...

 

ازاون شب اون ستاره شد همدم تنهايي و غصه هاي من...

 

هرشب باهاش حرف ميزدم، درد دل ميكردم ،غصه هام و ميگفتم ، يه شاهد برا اشكام پيدا شده بود و من خوشحال بودم...

 

تا اينكه ديدم نور اون ستاره هرشب كم كمتر ميشه...

 

تازه فهميدم كه

اون صندوقچه چي ميكشيد از حرفاي من...!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:4 توسط *¤ Д ¤*| |

 

تو آن ابری که بارانی نداری...

من آن خاکم که سرتاسر کویرم...

تو آن راهی که پایانی نداری...

منم آن راه پیمائی که پیرم...

تو آن باغی، که در کام خزان است...

منم آن باغبانی،که باید رخت بربندم از این باغ...

دلم اینجاست ، اما ناگزیرم...!

منم برق شهاب تند پرواز...

که می خندم ولی باید بمیرم...

افسونگر...! !

فرو شو عشق دیرین را ز دفتر...

مرا در کام تنهائی رها کن...

برو با یار دیگر...

مرا بگذار و بگذر...

مخوان بیهوده بر قصه ی عشق...

که ما این نامه را خوانیدم و بستیم...!!

برو...! زین راه ، برگشتن محال است...!!

که در پشت سر ، پل را شکستیم...!!

تو ای عشقت به جانم سایه گستر...

دگر آن قصه های عاشقی را ، به یاد من نیاور

منو بگذار و بگذر...

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 19:18 توسط *¤ Д ¤*| |

امروز یه حس غریبی داشتم همش به مرگ فکر میکردم... خودمم نمی دونستم چرا؟

2با خودم گفتم اگه امروز بهم بگن فقط روز دیگه زنده ام چیکار می کنم؟

 نمی دونم از مرگ می تر سم یا نه؟!!

اصلا زندگی رو دوست دارم؟!

تو زندگی دنبال چی هستم؟!

تا چه حد به خواسته هام رسیدم؟

رنگ زندگیم چه رنگیه؟!!

اصلا....

زندگی چیه؟!

عشق چیه؟!!

چرا بدنیا اومدم؟!

وهزاران سوال بی جواب دیگه....

تصمیم گرفتم از امروز جواب این سوالامو پیدا کنم...

شاید به معنای زندگی پی بردم....!

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:44 توسط *¤ Д ¤*| |

در اینهمه آزار، در اینهمه تکرار، در اینهمه بیداد
خسته ام
بی تو خسته ام
در اینهمه دیوار
، در اینهمه آوار، در اینهمه فریاد
خسته ام
من بی تو خسته ام...
دوستت دارم و میدان
. دلتنگتم و میخوانی…
باز دیشب خوابت را ندیدم…
! باز دیشب مثله هر شب، مثله این چند سال!
تو حتی به خوابم هم قدم نمیگذاری
...
دوستت دارم و میدانی
، دوستت دارم و نداری!
خدای را قسم که بی تو هیچم…
!!
رسول را قسم که دیوانگی پیشه کردم…
!!
در این روزگار مردم کش سخت
، بی تو تنهای تنها به سوگ خویش گریه میکنم…
نیستی ...!
نیستم
، کاش بودی و میدیدی که بی تو چه تنهایم...
کاش بعد از آنهمه دنیا گردی میفهمیدی که من کیم و تو را چگونه میخواهم...
کاش بعد از اینهمه تنهایی
، اینهمه انتظار، اینهمه دوست داشتنت، برمیگشتی...
دیگر نیستی...!
کاش بودی
، کاش بودی، کاش بودی...!

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:34 توسط *¤ Д ¤*| |

 

سلام دوستان گلم...

 

من بازم بعد چند روز برگشتم... به خاطر دیر شدن آپ معذرت میخوام...

اخه رفته بودیم مسابقات والیبال کشوری...

 

الانم برگشتم... دلم واسه دوستام، واسه نت، واسه همین وب تنگ شده بود...

 

روز مادرم به همه ی شما، به همه ی مادران دلسوز تبریک میگم...

 

 

تنهام نزارین... تشکر... 

 

 

عکسهای عاشقانه ی زیبا در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:28 توسط *¤ Д ¤*| |


Design By : Night Skin