تبليغاتX
~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~


~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~

~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~

 

یکی بود تو قصمون وفا نکرد ...         رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...

 

 یکی بود زندگیشو هوس سوزوند ...     آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...

 

 یکی بود یکی نبود و یک پری ...        یه بغل عاشقی های سرسری ...

 

 کی بود اون که طاقت گریه نداشت ...  عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...

 

کی بود کی بود اون تو بودی ...          کاشکی از اول نبودی ...

 

شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ...

 

 دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست ...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:13 توسط *¤ Д ¤*| |

 

من كويرم من كويرم     دشت تب كرده ی پيرم


نفسم مرده توسينه     عطشم كرده اسيرم
 
من كويره خشك وپيرم   كه طراوت نپذيرم

توي روياها مي بينم   روزميلاد بهارم

مثل يك جنگل سبزم    عطرپاك سبزه زارم

امااين مثل يه خوابه    تن من تشنه آبه

بوته ها خشك وزردن     زيرتيغ آفتابه

نقش روياي بهاران    درنگاه من نشسته

توي رگ هاي تن من   حسرت بارون نشسته


حسرت بارون نشسته   حسرت بارون نشسته

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:53 توسط *¤ Д ¤*| |

 

تو كه دريائي و من مث حـبابم مگه نه...!          تـو شـــرابي و منــم تنگ شرابم مگـه نه...!
تو همون زمزمه چك چك بارون بهار...               من همون تشنه چوخاك اون ربابم مگه نه...!
تو همون شادي غمهاي شبابي مگه نه...!       بي تو من زندونيه اون غم نــابم مگــه نه...!
عجبـي نيست ندارم پـرو بالي ز گـريز...            من اسيـر پنجـه سخت عقـــابم مگـه نه...!

توكه درياي سرچشمه اون آب حيات....            من همون ناظر مبهـوت ســرابم مگـه نه...!
تو همون شبنم روي غنچه هائي مگه نه...؟!       من همون غنچه گلي كه مست خوابم مگه نه...!
هستي من ز تو و آمدنم ســـوي تو بود...        تو كـه ابري ومنم قطـره آبـم مگــــه نه...!
تو همون شعري كه عاشق به لبش زمزمه بود...   من همــون شـــاعر بي نام و نشانم مگه نه...!
تو كه دنياي اميدي توي اين ملك جـهان...          منكه درويش هميـن ملك جهانم مگــه نه...!
تو همون اذان صبحي كه دهد مژده نماز...           من مــؤذن كه توئــي ورد زبـانم مگـه نه...!
من همون آب روان درره توگشته سكون...         من همـون گـم ره طــاق آسمونم مگـه نه...!
تو همون چشمك افسون ستاره تو هــوا...         من همـون گـم ره طــاق آسمونـم مگه نه...!
بوسه ئي گر ز سر شـوق زدم بر لب تـو...      گـر خطـائي شــره داني كه جوانم مگه نه...!!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:36 توسط *¤ Д ¤*| |

رفت...!

 

 رفت و با رفتنش روشنایی رفت ...  رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ...

 

 رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ...!

 

 به اتاقمان میروم ... هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است ...!!

گریه ام میگیرد .....

 

 بر سر میز آرایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... آنان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم آرزوی رجعت دارم ...!

 

 میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ... شانه اش را محکم در دستم میفشارم و  داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم  بی تو باشم ...!!

مرا در یاب ...!!!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:31 توسط *¤ Д ¤*| |

 

باز باران بی ترانه

باز باران، با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها، می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده

نمی دانم...نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد....

کجای ذلتش زیباست؟؟؟

نمی فهمم... کجای اشک یک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده...

کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟

نمی دانم... نمی دانم چرا مردم نمی دانند...!

که باران، عشق تنها نیست...

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست... نمی فهمم!!؟

یاد آرم، روز باران را

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم...!

می دویدم زیر باران... از برای نان

مادرم افتاد...

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود

نمی دانم...

کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

بشنو از من، کودک من

پیش چشمم، مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالاد دست

و آن باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست...!!

و باران من و تو درد و غم دارد...!

خدا هم خوب می داند که ...

این عدل زمینی ، عدل کم دارد...!!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:17 توسط *¤ Д ¤*| |

در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت... من پایان یک آغاز بودم...

 من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم... من به انتهای خود رسیده بودم... به انتهای مهر ، .به انتهای بودن ها ،

 

من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم ، به او که پاک است و مقدس... به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد...

همراه من آمد... همراه این شکست خورده ی جسور ، زخم هایم را التیام بخشید.... قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت... با تمام گناهانش ، تکیه گاه من شد... پناهگاهی برای این نفس بریده...

 او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت... خطاهایم را بوسید  ، ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...

 نمی توانم بنویسم ، نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم...! نمی توانم بنویسم...! از احساس... ازشب... از مهر... از او...

اگر می توانستم تمام احساسم را با دستان گناهکارم بر روی قلبم حک کنم ، بی شک دستانم آتش می گرفت و خاکستر می شد...! بنویس عاشق خسته؛ بنویس؛ از قلب شکسته بنویس...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:6 توسط *¤ Д ¤*| |

 

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است...!؟

چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است...!؟

اما افسوس ...

هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره...

اری با تو هستم ...

با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است...!!؟

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:38 توسط *¤ Д ¤*| |

 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم...


كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم...

برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد...

آفتاب ديدگانم سرد می شد...

آسمان سينه ام پر درد می شد...

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد...!

اشک هايم همچو باران...

دامنم را رنگ می زد...

وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم...!!

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...!

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی...

در كنارم قلب عاشق شعله می زد...

در شرار آتش دردی نهانی...

نغمه من...

همچو آوای نسيم پر شكسته...

عطر غم می ريخت بر دل های خسته...

پيش رویم... چهره تلخ زمستان جوانی...!

پشت سر... آشوب تابستان عشقی ناگهانی...!

سينه ام... منزلگه اندوه و درد و بدگمانی...!

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:36 توسط *¤ Д ¤*| |

 

سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود... من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم...

 پاهایم قدرت رفتن نداشت... قدرت فرار کردن از این سیاهی محض وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم... آسمان مرا ترد کرد... زمین مرا ترد کرد... و تو...!! تو هیچ نگفتی ... تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی...!! به دست این مرداب سیاه...!

من نیلوفرشدم...! به دور شب پیچیدم...! به دور میله های زندان تنهایی هایم...!

 اما... دیری نپایید که ریشه هایم پوسید... برگ هایم زرد شد... آری... نیلوفر ترد شده بود...

 آرام و آهسته به راه افتادم... به او رسیدم... نگاهش کردم... تنها نگاهش کردم...!

 او فهمید... فهمید که روحم با او گره خورده است... پناهم داد...

اما امروز او نیز مرا ترد کرده... شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی...  تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی...! این نا نوشته را برای تو می نویسم...

تویی که قدرتت را به دست من سپردی برای تو زنده می شوم و برای تو می میرمم...!

تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی... از این پس برای تو می نویسم.... 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:35 توسط *¤ Д ¤*| |

دوباره باز آغاز بی پایان گریه های من شروع می شود...

 و دوباره باید رویای شکفتن با تو را از یاد ببرم...

 دوباره باید آرام و بی صدا در ظلمت شب،

 از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشانها

 صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند...!

 به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد...؟!

 و من را از تو جدا کرد...؟!

 لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را

 تو به صدا در آوردی و آهنگ جدایی را نواختی...

حالا چگونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود...؟!!

 احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم...!!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:52 توسط *¤ Д ¤*| |

برای من از دل شکسته نگو

که دلی دارم شکسته تر از سکوت

شکسته از درد

             شکسته از زخم

                           شکسته از عشق...!

شکسته از گناه

 

        شکسته از تنهایی...

بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را

و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی

 برای خودم...

 توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج...

 شاید خدا مرا بخشید... شاید...!!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:49 توسط *¤ Д ¤*| |

آره، دل من زمستونه...

يه دل سرد وبي روح...

دلي که پس از غروب خورشيد ش...

ديگه اون دل سابق نشد...!

ديگه هيچ وقت گرم نشد...

هيچ روشنائي را به خود نتونست ببينه...!

دلي که همه از گرما ش صحبت مي کردند...

از سردي زمونه به اون پناه مي بردند...

براي يه صحبت دوستانه...

براي بدست آوردن اميد وزندگي...

براي هر چند لحظه کوتاهي با اون همنشين ميشدن...

حالا مرده...!!

هر چند يه روشنائي از اون دور دورا داره نزديک ميشه...

اما ديگه گرماي اون تاثيري بر اين دل يخ زده من نداره...!

چون اين دل خيلي وقته به خواب زمستوني رفته...!!

 

عکسهای زیبا در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:47 توسط *¤ Д ¤*| |


Design By : Night Skin