تبليغاتX
~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~


~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~

~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~

امروز هم احساس تنهایی میکنم و می خواهم با کوله باری از غـــــم و عشق و امید بنویسم...

از دستان خالی از حقایقی که از آن گریزانم...

از دلی که شاید تا کنون اشتباه می کرده و بی خود دل خوش بوده...!!

احساس تنهایی فضای عشق آلود درونم را پر کرده است...

در این هنگام به دنبال کسی میگردم که حرفهای دلم را برایش بازگو کنم

 و اکنون بی پناه از همه کس و همه چیز می خواهم پناهی در آغوش کلمات بیابم...!

به دنبال امیدی می گردم که مانند امیدواریهای گذشته نباشد .

می خواهم کوه باشم استــــــــوار و شجـــــــاع ...

ولی مگر می توان با روح خسته تا قعر زندگی، تا قعر بودن و تا قعر زیستن بالا رفـــــت..!؟

و روح مــــــــــــرده را صیقل داد...!؟

اوج گرفتن نیاز به پر و بال سالم دارد

و روحی شادتر و بالاتر از هر شادی که در این جهان پوچ وجود دارد،  در حالی که من...

سخت دلتنگم... سخت غمگین... و سخت افسرده !

پس باز هم مثل همان امیدواریهای قبلی ام امیدوارم روزی برسد که من...!!

که منم از عشق و احســاس و خوب بودن بنویسم...

منی که شب و روزم خنده است..!!

خنــــــــــــــــده ؟!!

  شب و روز به تمام گریــــــــه هایم درست مثل دیوانــــــــه ها میخندم...!!

امیدوار بودن خوب است ولی نه امید به نبودن و نیستی...

آرزو خوب است اما نــــــــــــــــــــــــه  آرزوی مردن..!

 

مرگ

      تنها در باران...

                        تنها در بیابان...

                                          تنها در دشت...

                                                            تنها در جاده بی انتها...

 نشسته ام

شاید که باور دوباره اش را بدست بیاورم.

آیا مـــــــــــــــرگ به سراغم خواهد آمد؟

در کــــــــــــــجا؟

زیـــــــــر باران؟

آه... هرگـــــــز!

مــــــــــــــــرگ برایم بهترین آزادی است

آزادی را برایم به ارمــــــــــغان می آورد

اما هنوز فرا نرسیده...

راه زیادی در پیش دارم

و هنوز اسیر خـــــــاک!

به امید روزی که

مــــــــرگ را زیر باران جستجو کنم و برسم

البته بارانی پـــــاک و با خـــــــــــلوص تمام!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:8 توسط *¤ Д ¤*|

شعری که خیــــــــــلی دوسش دارم،  تقدیم به همتـــــــــون :

 

نمی خوام بازم خیالت قبلهء آرزوهام شـــــه

تو بمون و عاشقای روی پر غرور و ماهت

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامـو، زیر رگبار غرورت

من فقط یکم شکستم، خوب نگام کنی همونم

چمدون رویاهامـــــو، دیگه برداشتم و بستم

دیگه عین اون قدیما، چشاتو نمـــــی پرستم

من برام فرقــــی نداره، که تو باشی یا نباشی

خیلی وقته دیگه نیستــــی، تو دلم جایی نداری

از تو هــیچ چیزی نمونده، نه نگاهی و نه یادی

من سپردمت به دریا، عین یه موج زیــــــــادی

تازه فهمیدم با این عشق، زندگیم چقد تلــــف شد

تو بجای التماسم، یه گـــــــــــــــــــلم بهم ندادی

باورت بشه دیگه اون، بی گناه ســـــــاده نیستم

دیگه اون پــــــــسرتنها، با پای پــــــیاده نیستم

فهمیدم سوار رویا، توی قصــــه هاس همیشه

هر کسی نازش زیاده، خیلی بی وفاس همیشه

اینو از تـــــو یاد گرفتم، جواب عشقای زیبا

یه جایی تو آسمونا، با خود خـــــداس همیشه

من دیگه تورو نمیخوام، من از عشقت توبه کردم

نه یه بار، دو بار و صد بار،صد هزار مرتبه کردم

مثل آزادی و زندون، مثل پرواز و قفـــــس بود

همه رو با داشتن تو، بدجوری تجــــربه کردم

میرسه به آسمونا، ماجرای تـــــــــلخ دردم

همشون تقصیر من بود، من خودم بــچگی کردم

منتظر نیستی می دونم، اما لطفا" بـــاورش کن

این دفه یه فرقی داره، من دیگه برنمیگردم

من می رم واسه همیشه، چرا باورت نمیشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:6 توسط *¤ Д ¤*|

من از یک شکـــــــــــــست عاشقانه می آیم... 

 بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند!

شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانۀ پنهان شدن..!

 می گویند از صبح بنویس و از آفتاب، 

 من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجرۀ چشمانم را شسته است !؟

همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ،

 اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم !

 بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ، 

 که حضورش تنها معجزۀ لحظه های تنهایی من است... 

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهدۀ داشتنش برآید !!

سقف اعتـــــــــــــــماد

 تعمیری ست و مدام چکه می کند...

آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست.

 نمی توانم باورش کنم،

نه رفتنش را و نه ماندنش را...

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم، به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند !!!

 این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است. 

اگر ترانه ها ثمرۀ تخیل بود به جنون نمی رسید...

اعتراضی نیست، کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست...

خلاصه غم سنگینی ست...

 اما همیشه حق با برنده ها نیـــــــست ! 

 می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد...

قرار بود حقیــــــــــقت را بگویم...

سخـــــــــــــــــــــــــــــــت است، 

بی عــــــــــــــــــــــــــلاج است، 

دانستنش آدم را کم کم می کــشد، 

گریـــــــــــه ی شبانه می آورد، 

 اما همـــــــین است...

خبر، کاملاً ناگوار و واقعی ست... 

اون یکی رو جز من داشت...

 ســــکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد...

 گریــــه می کنم با شکوه، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست...

او نمی شنود ونمی داند که ماه،

 خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست...

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است :

 چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم !؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:5 توسط *¤ Д ¤*| |


Design By : Night Skin