~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~
~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمیبینی توی خواب گلهای حسرت نمیچینی دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه جای سیلیهای باد روش نمیمونه دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی " رفتی و آدمکارو جا گذاشتی " " قانون جنگل و زیر پا گذاشتی " " اینجا قهرن سینه ها با مهربونی " " تو توی جنگل نمیتونستی بمونی " دلتو بردی با خود به " جایه دیگه " اونجا که " خدا " برات لالایی میگه " میدونم " میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که " آدمک " نداره! مادر .. بیشتر از همیشه " محتاج " دعاتم. روحت شاد و یادت گرامی **************************************** هرگز نخواستم که تورو با کسی قسمت بکنم یا حتی از تو با خودم ، یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط ماله منی ؛ به تو جسارت بکنم انقدر ظریفی که با یک ، نگاه هرزه میشکنی اما تو خلوت خودم ، تنها فقط ماله منی هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط ماله منی ؛ به تو جسارت بکنم ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه یا روی تیشه ی چشات ، غبار آهم بمونه تو پاک و ساده مثل خواب ، حتی با بوسه میشکنی شکل همه آرزوهام ، تجسم خوابه منی حتی با اینکه هیچکس ... مثل من عاشقه تو نیست پیش تو آینه ی چشام ... حقیره ؛ لایقه تو نیست ! هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط ماله منی ؛ به تو جسارت بکنم تقدیم "A" ***************************************** چه زود... حرفهاي ما هنوز ناتمام !! تا نگاه ميكني وقت رفتن است پ.ن : وحشت تنهایی وقتی است که کسی را دوست نداشته باشیم ! واسه من از تو چی مووووووووووووونده؟ عکس و یه رووووووووووووبانِ تیره!! نمیدونستم که عشقم یه روووووووووووووووزی از اینجا میره !!!!! دل تنها ی منم سر مزارتِ هنوزززززززز انگاری تو زنده ای اون میمیره هر شب و روززززززز وقت پر کشیدنت، دل منم دیوونه شد !!!!!! قصری که ساخته بودم برای تو ویروونه شد !!!!!! به خدااااااااااااااااااااااا تموم غمها پیش غصه ی تو هیچه !! پی نوشت: فردا سیزده بدره !! هههههههههههههههه میخوام تنهایی بیام سر مزارت.... بشینم مثل همین الانم گریه کنم !!!! پارسال ۱۳بدر یادته که کجا بودم !!؟ با رفیقاااااااام.... نمیزاشتی برماااااااا .. اما رفتم آخرش.. مثل همیشه به حرفت گوش نکردم ... چی آآآ اتفاق افتاااااااااااااااااد تو اون رووووز !! امسال چی؟؟؟؟؟؟؟ ........................................................................... پی نوشت ۲: حذفش کردم .... واقعا" دیدم ارزش نداره تو این وبلاگ و به خصوص توی این پست اسم و فکر چه چیزایی رو بیارم و بنویسم !! اونم .... ... اونایی که بهم سر زدن و نظر دادن تو پست قبلی تشکر میکنم ازشون ! سر فرصت حتما" جبران میکنم .. آپ بعدیم هم خدا میدونه رفت تا کی که دوباره حس آپ داشته باشم !! ایشالا که موفق و همیشه سلامت باشین !
نمیخوام چیزی از خودم به جااااااا بزارم ! همه چیو از یاد میبرم و از یاد میرم !!! فعلا" در اینهمه آزار… در اینهمه تکرار… در اینهمه بیداد… . . . ای جوانیکه ز مرگت دل دیوانه بسوخت ... پی نوشت ۱: سلام به همه... امیدوارم خوش و سلامت باشین، مدتی میشه نیومده بودم اصلا" ! باور کنید خیلی گرفتار بودم ...! ههههه اینم از خبری که گفته بودم !!! تو اپ قبلیم اگه یادتون باشه دست به دامان شما دوستان شدم... ازتون خواستم واسه مامانم که چند ماهیه رو تخت بیمارستان بستریه دعــا کنید !! خیلی از همتون ممنونم که بیشترتون میگفتین سر نماز دعا میکنیم واسه مادرت !! امااااا... اما انگار نه تنها دعاهای من ، دعاهای شماها هم بی اثر بوده !! پی نوشت ۲: هــــــــــــــــــــــــــــــی فلانــــــی... شایــــــد زندگــــــــــــی همیــــــــــــن اســــــــــــت !! پی نوشت ۳: ماردم ۳۹ سالش بود ... ۲تا بچه ایم ... ۱۸ و ۲۱ (چون پرسیده بودن دوستان این رو گذاشتم ) سلام به همه ی دوستان ... امیدوارم همتون خوش و سلامت باشین!! از اونایی که تو این مدت تنهام نذاشتن بی نهایت متشکرم !! الان یه چند ماهی میشه آپ نکردم ... اگه شماها هم سر نمیزدین وب میشد لونه ی عنکبوتا !! برگشتم با خبرهایی که فکر نکنم خوشحالتون بکنه !!! فک کنم چند روز دیگه می آپم ... خبرتون میکنم !! خوشحال میشم مثل همیشه بیاین و با حرفاتون دلگرمی برام بیارین !! فعلا" .... خدانگهدارتون !!! بـــــــــاز هم باید بنویسم ... بـــــــــا کوله باری از غم ! بــــــاز هم مینویـــسم بــرای خــــــــودم ! واســــــــه ی دلــــــــــــــم ! دل کوچیـــــــــکم ! دل کوچیــــکی کــه یک زمـــانی احســاس داشــت ! دلـــی کـــــــــه عاشـــــــــــق بود ... واژهايي رو مینویسم که دلم میخواست یک زمــانی روبروش مي گفتم ... میدونــــم دیـــگه گفتـــن ایـــنا هیـــچ سودی نداره، نمیخوامـــم داشتــه بــاشه ! تنها گوش شنوا برای اینهمه دلتنگی های من، نوشتـــــــنه !! امروز به یــه چی فکر میکردم ... بــه یک سوال !! ســـوالــی کــه هیــچ جوابــی واســش ندارم و پیدا نکردم ! به اینکه من کجای زندگی مشکل دارم که همیشه باید کم بیارم ؟ داشتم فکر میکردم که زمونه چه بازیهایی که با من نکرده !! انگار بهتر از من کسی رو گیر نیاورده ! منـــی که یــک زمــانی مــن بــودم !! منـــی کـــه ... یک روز از این زمونه شکایت میکنم ... شکـــــایـــت از نامردیـــاش میکــــــنم ! اما به کی !؟ به کسی که خودش سرنوشت مارو مینویســـــــه !؟ همــــون کــه قــاضی ایــــن دادگـــاه سرنوشــت !!؟ بهش چی بگم !؟ مگه خودش نمیبینه !؟ مگه خودش نخواسته که من همبازی بازی های روزگار باشم !؟ شایـــــــد ایــن قسمـــت منه ... اما آخــه خــدا جــون ... خــــــدا جـــون چــــرا آخـــه مــن !!؟ شاید میخواد اینطوری منو محکمتر کنه ! شاید اینها همش یه خوابه ... خـــوابی کــه پــــا بشی دیــگه اینجــا نیستــی !! یــه خـــواب کــه بیداریـــــــش مـــرگـــــــــه !! یه بازیـــــه ... بـــازی کــه برنـــده و بــازنـــدش از همــــون اول معلــومه ! باید طاقت بیارم، مگه نــــه ؟ آخــــــــه چـــرا خـــدا !!؟ چــــــرا وقتی آدمها منو فریب میدند، من خودم فریبی نکنم ؟ آخـــه خــدا جــون منــم کــه بلـــــدم ! امـــا چیکـــار کنـــم کــه نمیتـــــونم ! آره... باید زنده باشم و زندگی کنم با همه سختی ها و مشکلاتی که دور و برم رو پر کرده ! خوب که نگاه میکنم میبینم جز تنهایی هیچ رفیقی برام نمونده ! بازم معرفت تنهایی که یک لحظه تنهام نمیزاره !! من تنها میان اینهمه تنها، تنهای تنهایم ... پ.ن : سلام به همه ی دوستان گلم دوستایی که همیشه با نظراتشون بهم دلگرمی میدن سری قبل با یه خبر بد آپ کردم که واقعا" همه ی خانوادمونو غافلگیر کرد! خبر ناخوشی مامانم ... کـــه خدارو هزاران هزار بار شکر که الان خیلی بهتره الان یک هفته ای میشه مرخص شده اما هنوزم زیر درمان ! از همه ی شما، به خصوص اونایی که واقعا" واسه سلامتی مامانم دعا کردن، اونایی که سر نماز از خدا سلامتی مامانم خواستن و اونایی هم که از روی عادت گفتن دعا میکنیم ! از تک تکتون ممنــــــــــــونم و نمیدونم چجوری تشکر کنم !! منــــــم اینجـــا از ته ته قلبـــم دعـــا میکنــم همیشــه سلامت باشید و هیچ وقت راهتون به بیمارستانها نیفتــه !
پ.ن: بچه ها ببخشید یه مدت نبودم ! باور کنید خیلی گرفتارم !! از اونا که پیشم اومدن خبر آپشونو دادن واقعا" معذرت میخوام چون تعداد دوستا زیاده واقعا" ! فکر نکنم بتونم به همشون سر بزنم ... شرمنده !! از همینجا از همشون تشکر میکنم ... اونایی هم که تولدشون بوده، تولدشون تبریک میگم ! دستهايم را باز به قلم مي رسانم تا بنگارد براي من و كمي آسودگي برايم به ارمغان آورد ... واژگان ياريم نمي كنند! و من، سراسيمه باز هم مي خواهم بنگارم ... فرياد هايم را به زمزمه هاي كوچكي رسانده ام. آخر مي داني ... وقتي نمي شنوند، بايد براي خود زمزمه كرد ! عرق شرم بر پيشاني ام مي نشيند؛ از اين همه فريادهاي بي پاسخ !! من در رويا زندگي نمي كنم ... من نمي خواهم در اوهام باشد، هر آن چه را كه مي خواهم به دست آورم ... مي دانم ... سالهاست كه مي دانم اين را ... اين كه مي خواهي، فقط براي روياهايم باشد هر آن چه كه اين دل تنگ مي خواهد ! اما من ... من ايستاده ام ... نمــــــــــــي خواهم خـــــــــــــــــــــرد شدنم را ببیننـــــــــد!! مي شكنـــــــــــــم ... اما اين را خود مي دانم وبس ! من كه صــــادقانه گفتم؛ هر آن چه شنيدني بود ... من كه بي پيرايه پيشكش ساختم؛ هر آن چه براي پيشكش كردن داشتم ... خنده ام مي گيرد از اين همه سكوت تلخ زندگي ام !! خنده ام مي گيرد از اين همه دردهـــــــــــاي نهفته جانم !! خنده ام مي گيرد از اين همه بيــــــــــــــــــــــداد درون !! خنده ام مي گيرد از اين همه زخمــــــــهاي هميشه !! مي گويي چرا خنده؛ نه !؟ ديگر اشكي نمي آيد تا بخواهد تسلاي خاطري باشد ! ديگري اشكي نمانده براي نشان دادن دردهــــــــايم ! ديگر گريه پاسخي نمي گويد به همهمه ی بودنم و آشفتگي هايم ! بغض فرو خورده ام را به گمانم، با خــــنده بايد درمان ساخت !!! كه اين خنده، همان گريه بي امان من است از بهر خستگي ام !!! كاش مي توانستي براي لحظه اي، دمي، بداني چه مي گويم !!! تو مي داني كه من چرا اين كلمات را مي نگارم ؟! نه ... نگو، كه مي دانم نمي داني ! تو را اصلا با اين كلمات سروكاري نيست ... زمان در گـــــــــــــــــــذر است ... روزها وشبها مي آيد ومي رود ... واين را مي دانـــــــــــــــــــم كه روزگار، آموزگار شايسته اي است ...! پ.ن : بچه ها یه مشکل خیلی مهم واسه خانوادم، یعنی واسه مامانم پیش اومده ! چند هفته ای میشه تو بیمارستان بستریه ... حالا دیگه بیماریشو نمیگم !! فقـط ازتون خواهــــش میکنم دعــــــــــــــا کنید، دعا کنید سلامــــــــت برگرده پیش خانوادش... امروز هم احساس تنهایی میکنم و می خواهم با کوله باری از غـــــم و عشق و امید بنویسم... از دستان خالی از حقایقی که از آن گریزانم... از دلی که شاید تا کنون اشتباه می کرده و بی خود دل خوش بوده...!! احساس تنهایی فضای عشق آلود درونم را پر کرده است... در این هنگام به دنبال کسی میگردم که حرفهای دلم را برایش بازگو کنم و اکنون بی پناه از همه کس و همه چیز می خواهم پناهی در آغوش کلمات بیابم...! به دنبال امیدی می گردم که مانند امیدواریهای گذشته نباشد . می خواهم کوه باشم استــــــــوار و شجـــــــاع ... ولی مگر می توان با روح خسته تا قعر زندگی، تا قعر بودن و تا قعر زیستن بالا رفـــــت..!؟ و روح مــــــــــــرده را صیقل داد...!؟ اوج گرفتن نیاز به پر و بال سالم دارد و روحی شادتر و بالاتر از هر شادی که در این جهان پوچ وجود دارد، در حالی که من... سخت دلتنگم... سخت غمگین... و سخت افسرده ! پس باز هم مثل همان امیدواریهای قبلی ام امیدوارم روزی برسد که من...!! که منم از عشق و احســاس و خوب بودن بنویسم... منی که شب و روزم خنده است..!! خنــــــــــــــــده ؟!! شب و روز به تمام گریــــــــه هایم درست مثل دیوانــــــــه ها میخندم...!! امیدوار بودن خوب است ولی نه امید به نبودن و نیستی... آرزو خوب است اما نــــــــــــــــــــــــه آرزوی مردن..!
مرگ تنها در باران... تنها در بیابان... تنها در دشت... تنها در جاده بی انتها... نشسته ام شاید که باور دوباره اش را بدست بیاورم. آیا مـــــــــــــــرگ به سراغم خواهد آمد؟ در کــــــــــــــجا؟ زیـــــــــر باران؟ آه... هرگـــــــز! مــــــــــــــــرگ برایم بهترین آزادی است آزادی را برایم به ارمــــــــــغان می آورد اما هنوز فرا نرسیده... راه زیادی در پیش دارم و هنوز اسیر خـــــــاک! به امید روزی که مــــــــرگ را زیر باران جستجو کنم و برسم البته بارانی پـــــاک و با خـــــــــــلوص تمام!
شعری که خیــــــــــلی دوسش دارم، تقدیم به همتـــــــــون : نمی خوام بازم خیالت قبلهء آرزوهام شـــــه تو بمون و عاشقای روی پر غرور و ماهت آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم ولی پس دادی نگامـو، زیر رگبار غرورت من فقط یکم شکستم، خوب نگام کنی همونم چمدون رویاهامـــــو، دیگه برداشتم و بستم دیگه عین اون قدیما، چشاتو نمـــــی پرستم من برام فرقــــی نداره، که تو باشی یا نباشی خیلی وقته دیگه نیستــــی، تو دلم جایی نداری از تو هــیچ چیزی نمونده، نه نگاهی و نه یادی من سپردمت به دریا، عین یه موج زیــــــــادی تازه فهمیدم با این عشق، زندگیم چقد تلــــف شد تو بجای التماسم، یه گـــــــــــــــــــلم بهم ندادی باورت بشه دیگه اون، بی گناه ســـــــاده نیستم دیگه اون پــــــــسرتنها، با پای پــــــیاده نیستم فهمیدم سوار رویا، توی قصــــه هاس همیشه هر کسی نازش زیاده، خیلی بی وفاس همیشه اینو از تـــــو یاد گرفتم، جواب عشقای زیبا یه جایی تو آسمونا، با خود خـــــداس همیشه من دیگه تورو نمیخوام، من از عشقت توبه کردم نه یه بار، دو بار و صد بار،صد هزار مرتبه کردم مثل آزادی و زندون، مثل پرواز و قفـــــس بود همه رو با داشتن تو، بدجوری تجــــربه کردم میرسه به آسمونا، ماجرای تـــــــــلخ دردم همشون تقصیر من بود، من خودم بــچگی کردم منتظر نیستی می دونم، اما لطفا" بـــاورش کن این دفه یه فرقی داره، من دیگه برنمیگردم من می رم واسه همیشه، چرا باورت نمیشه
من از یک شکـــــــــــــست عاشقانه می آیم... بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند! شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانۀ پنهان شدن..! می گویند از صبح بنویس و از آفتاب، من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجرۀ چشمانم را شسته است !؟ همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال ، اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم ! بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ، که حضورش تنها معجزۀ لحظه های تنهایی من است... قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهدۀ داشتنش برآید !! سقف اعتـــــــــــــــماد تعمیری ست و مدام چکه می کند... آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست. نمی توانم باورش کنم، نه رفتنش را و نه ماندنش را... مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم، به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند !!! این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است. اگر ترانه ها ثمرۀ تخیل بود به جنون نمی رسید... اعتراضی نیست، کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست... خلاصه غم سنگینی ست... اما همیشه حق با برنده ها نیـــــــست ! می شود در عین بازنده بودن سربلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد... قرار بود حقیــــــــــقت را بگویم... سخـــــــــــــــــــــــــــــــت است، بی عــــــــــــــــــــــــــلاج است، دانستنش آدم را کم کم می کــشد، گریـــــــــــه ی شبانه می آورد، اما همـــــــین است... خبر، کاملاً ناگوار و واقعی ست... اون یکی رو جز من داشت... ســــکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد... گریــــه می کنم با شکوه، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست... او نمی شنود ونمی داند که ماه، خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست... یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است : چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم !؟؟ یکی بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... یکی بود زندگیشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ... یکی بود یکی نبود و یک پری ... یه بغل عاشقی های سرسری ... کی بود اون که طاقت گریه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کی بود کی بود اون تو بودی ... کاشکی از اول نبودی ... شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ... دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست ... من كويرم من كويرم دشت تب كرده ی پيرم بوته ها خشك وزردن زيرتيغ آفتابه تو كه دريائي و من مث حـبابم مگه نه...! تـو شـــرابي و منــم تنگ شرابم مگـه نه...! توكه درياي سرچشمه اون آب حيات.... من همون ناظر مبهـوت ســرابم مگـه نه...! رفت...! رفت و با رفتنش روشنایی رفت ... رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ... رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ...! به اتاقمان میروم ... هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است ...!! گریه ام میگیرد ..... بر سر میز آرایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... آنان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم آرزوی رجعت دارم ...! میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ... شانه اش را محکم در دستم میفشارم و داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم بی تو باشم ...!! مرا در یاب ...!!! باز باران بی ترانه باز باران، با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها، می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم، چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد.... کجای ذلتش زیباست؟؟؟ نمی فهمم... کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده... کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟ نمی دانم... نمی دانم چرا مردم نمی دانند...! که باران، عشق تنها نیست... صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست... نمی فهمم!!؟ یاد آرم، روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم...! می دویدم زیر باران... از برای نان مادرم افتاد... مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود نمی دانم... کجای این لجن زیباست؟؟؟؟ بشنو از من، کودک من پیش چشمم، مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالاد دست و آن باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست...!! و باران من و تو درد و غم دارد...! خدا هم خوب می داند که ... این عدل زمینی ، عدل کم دارد...!! در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت... من پایان یک آغاز بودم... من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم... من به انتهای خود رسیده بودم... به انتهای مهر ، .به انتهای بودن ها ، من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم ، به او که پاک است و مقدس... به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد... همراه من آمد... همراه این شکست خورده ی جسور ، زخم هایم را التیام بخشید.... قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت... با تمام گناهانش ، تکیه گاه من شد... پناهگاهی برای این نفس بریده... او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت... خطاهایم را بوسید ، ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس... نمی توانم بنویسم ، نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم...! نمی توانم بنویسم...! از احساس... ازشب... از مهر... از او... اگر می توانستم تمام احساسم را با دستان گناهکارم بر روی قلبم حک کنم ، بی شک دستانم آتش می گرفت و خاکستر می شد...! بنویس عاشق خسته؛ بنویس؛ از قلب شکسته بنویس... چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است...!؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است...!؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره... اری با تو هستم ... با تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است...!!؟
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم... برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد... آفتاب ديدگانم سرد می شد... آسمان سينه ام پر درد می شد... ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد...! اشک هايم همچو باران... دامنم را رنگ می زد... وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم...!! وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم...! شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی... در كنارم قلب عاشق شعله می زد... در شرار آتش دردی نهانی... نغمه من... همچو آوای نسيم پر شكسته... عطر غم می ريخت بر دل های خسته... پيش رویم... چهره تلخ زمستان جوانی...! پشت سر... آشوب تابستان عشقی ناگهانی...! سينه ام... منزلگه اندوه و درد و بدگمانی...! كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم... سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود... من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم... پاهایم قدرت رفتن نداشت... قدرت فرار کردن از این سیاهی محض وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم... آسمان مرا ترد کرد... زمین مرا ترد کرد... و تو...!! تو هیچ نگفتی ... تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی...!! به دست این مرداب سیاه...! من نیلوفرشدم...! به دور شب پیچیدم...! به دور میله های زندان تنهایی هایم...! اما... دیری نپایید که ریشه هایم پوسید... برگ هایم زرد شد... آری... نیلوفر ترد شده بود... آرام و آهسته به راه افتادم... به او رسیدم... نگاهش کردم... تنها نگاهش کردم...! او فهمید... فهمید که روحم با او گره خورده است... پناهم داد... اما امروز او نیز مرا ترد کرده... شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی... تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی...! این نا نوشته را برای تو می نویسم... تویی که قدرتت را به دست من سپردی برای تو زنده می شوم و برای تو می میرمم...! تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی... از این پس برای تو می نویسم.... دوباره باز آغاز بی پایان گریه های من شروع می شود... و دوباره باید رویای شکفتن با تو را از یاد ببرم... دوباره باید آرام و بی صدا در ظلمت شب، از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشانها صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند...! به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد...؟! و من را از تو جدا کرد...؟! لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را تو به صدا در آوردی و آهنگ جدایی را نواختی... حالا چگونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود...؟!! احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم...!! برای من از دل شکسته نگو که دلی دارم شکسته تر از سکوت … شکسته از درد… شکسته از زخم… شکسته از عشق...! شکسته از گناه… شکسته از تنهایی... بر خواهم داشت این تکه های تنهایی را و لباسی خواهم دوخت سپید از این همه سیاهی برای خودم... توشه ای خواهم ساخت پر از محنت و رنج... شاید خدا مرا بخشید... شاید...!! آره، دل من زمستونه... عکسهای زیبا در ادامه مطلب... آسمان زندگیم امروز تیره و تار گشت و خورشید من مرا ترک گفت...! من که او را از آسمان هدیه گرفته بودم اکنون با نسیم شک و تردید او را به دستان سرنوشت می سپارم...! حتی قلم خونینم از نوشتن عاجز است و دستان گناهکارم تصویر او را در ذهنم حک می کند... خداوندا مرا ببخش ؛ مرا ببخش تا شاید از سوی او نیز بخشوده شوم...چگونه می توانم بی او زندگی کنم و چگونه بدون صدای مهربانش به خواب روم...!؟ چطور می توانم به دور از نگاه گرمش قدم بردارم ؛ و بنویسم از عشق، شب، باران ، خورشید، و از او... دیگر چه کسی برایم از راز گل سرخ بگوید و نغمه ی پاک و زلال عشق را که به دست من آلوده شد ؛ در گوشم زمزمه کند...!؟ چه کسی با آمدنش قلبم را به لرزه در آورد و چشمانش وجودم را لبریز از عشق کند... اکنون در گوشه ای از اتاق دلتنگی هایم اشک هایم را نثار قلب شکسته اش می کنم تا شاید روح گناهکارم آرام گیرد و آهسته زیر لب زمزمه میکنم...!! خورشیدکم برگرد... شبي غمگين و باراني، شبي سرد... مرا در غربت فردا رها کرد...! دلم در حسرت ديدار او ماند... مرا چشم انتظار کوچه ها کرد...! به من مي گفت تنهايي غريب است ... ببين با غربتش با من چه ها کرد...!! تمام هستي ام بود و ندانست... که در قلبم چه آشوبي به پا کرد...! او هرگز شکستم را نفهميد... اگر چه تا ته دنيا صدا کرد...!! باید از عطر اقاقی تو رو آغاز کنم از گل و شعر و ترانه میدونی آدم تو خلوت دلش میگیره...! داستان عاشقانه ی خیلی قشنگی که به خاطر غرور مسخره آخر خوبی نداره... پیشنهاد میکنم حتما" بخونید... وقتی می دیدمش تپش قلبم رو به خوبی حس می کردم...ولی هیچوقت نخواستم به روی خودم بیارم... بقیه ی داستان در ادامه مطلب...
سکوت من وتو... تب عشق بود ميان من و تو... تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو، تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند...! چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو... و در اين بی واژگی و بی کلامی من... در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد...!! دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم...! بغض کهنه ای گلویم را می فشارد، به گوشه ای پناه می برم... همیشه از بچگی عادتم بود... میرفتم گوشه ای... دلتنگیمو با گریه درمون میکردم... اما چه فایده...! چه سود...! حیف همه ی گریه هام... چون این دلتنگی همیشه با من بود...!! نمی خواهی حال و روزم را بدانی...؟ دیگر اما نمی توانم در حیاط بازی کنم ... گل بچینم... شعر بسیار زیبا تقدیمتون ... زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است، غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...! مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت پسری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت...!! يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
منطقی نبود، نمی دونم شاید هم بود...!! فقط می دونم دارم در اشک غرقه می شوم و گیج می خورم و می چرخم... وآخرش بازمیرسم به تو...تو... تو... سکوت می کنم... بی صدا، بی کلام، بی مرز... من... همه ی ابر های آسمان راگریه می کنم...! تو... همه ی خورشید های خدا رابتاب... می خواهم در اوج فریاد بزنم و بگویم... آخه این حق من نبود...!!! گناه من چی بود...!!!!؟؟؟ اینم یه شعر زیبا تقدیم همه ی دوستای گلم ... آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا وقتي كه دلم ميگيره... وقتي كسي نيس كه به حرفاي دلم گوش كنه ... وقتي كسي نيس رو زخماي دلم مرهم بذاره... غمهاي خودم و برميدارم و ميرم تو انبار دلم و همه شونو ميذارم تو همون صندوقچه ي قديمي... ولي اين ديگه آخريش بود... آره صندوقچه ي دلم پر شده
![]()
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از آنكه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آه اي دريغ و درد
ناگهان چقدر زود دير ميشود
)))))))))
))))))![]()

خسته ام، مــــادر من بی تو خسته ام !
در اینهمه دیوار... در اینهمه آوار... در اینهمه فریاد...
خسته ام، مــــادر من بی تو خسته ام !
دوستت دارم و میدانی... دلتنگتم و میخوانی !
باز دیشب خوابت را ندیدم، باز دیشب مثله هر شب، مثله این یـــک ماه !
تو حتی به خوابم هم قدم نمیگذاری !
خدای را قسم که بی تو هیچم...
رسول را قسم که دیوانگی پیشه کردم...
در این روزگار مردم کش سخت، بی تو تنهای تنها به سوگ خویش گریه میکنم !
نیستی... نیستم...!!
کاش بودی و میدیدی که بی تو چه تنهایم...
کاش بعد از آنهمه دنیا گردی میفهمیدم کیستی و تو را چگونه میخواهم !
کاش بعد از اینهمه تنهایی، اینهمه انتظار، اینهمه دوست داشتنت، برمیگشتی !!!
دیگر نیستی...
کاش بودی... کاش بودی... کاش بودی..!
و حرف همیشگیم ... ای کــــــاش روزی تمام این کــــاشها توی وجودم میسوخت !!
بر سر شمع مزارت پر پروانه بسوخت ...
هر کجا مرکب تابوت سیه پوشت تو رفت ...
آشنه سهل بود ، سینه بیگانه بسوخت ...!
روحــــــــت شاد و یــــــــــــادت گــرامی مـــــــادر ! ![]()
![]()
خب چه میشه کـــرد!؟ شاید قسمت مام همینه ! اما میگم آخه خـــــــــــدااااا چرا این همه قسمت خوب .. چرا این قسمتهای شوم نصیب من میشه؟ اصــــــلا" خدا جون !!! تو که انقدر بزرگی و مهربون ... این وسط قسمت چیکارس !! اگه تو بخوای که ....
هییییی بگذریم... میدونم اگه بیشتر ادامه بدم میشه نا شکری...! ![]()
مادرم رفت! زندگیم رفت! احساسم رفت! شور و نشاطــــــــم ... هممممممه چیمم با خودش برد! ![]()
من که فرزند خوبی اصلـــــــا" براش نبودم ! تنها آرزوم اینه که حلالم بکنه !! آخه منه بدبخت مجال اینم پیدا نکردم... که ازش حلالیت بخوام! همه تو خانوادمون به جز من باخبر بودن که مامانمو جواب کردن !!! شاید اگه میدونستم ... شاید اگه منم باخبر بودم میتونستم تو همون روزای آخر عمرش به پاهاش بیفتم...! التماسش بکنم ... که منو حلالم کنه... خدااااااا..... ![]()
راستی... اینو یادم رفت بگم؛ مریضی مامانمو... سرطــــــان داشت، سرطــــــــان خون !!!
شش ماه بود فقط ما فهمیده بودیم اینو ..! از خدا میخوام که هیچ بنده اش رو دچار این بیماری نکنه!!! ![]()
خلاصه... انگــــار این غم و غصه ها دست بردار ما نیستن ! منو باش چیاااااا تو خیالم بود !
که بیام و کلا" وب و مطالبشو از اول و با یه دید دیگه ای شروع کنم!! که فکر کنم از این به بعد بدتر هم بشه !! ![]()
زیاد حرف زدم... بقیه اش بمونه..! خب دوستان بازم خیلی ممنونم که تو این مدت تنهام نگذاشتین و بهم سر زدین... اگه نتونستم جواب کامنتاتونو بدم معذرت میخوام... حتما" جبران میکنم! از همتــــونم خواهش میکنم جای کامنتای تکراری که واسم میزارین .. واسه شادی روح همه اموات و مادر من یک فاتحه بخونید .. تشکـــــــر ![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

و تنها با تنهایی توست که با تنهایی خویش سازگارم !!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()






من كويره خشك وپيرم كه طراوت نپذيرم
توي روياها مي بينم روزميلاد بهارم
مثل يك جنگل سبزم عطرپاك سبزه زارم
امااين مثل يه خوابه تن من تشنه آبه
نقش روياي بهاران درنگاه من نشسته
توي رگ هاي تن من حسرت بارون نشسته

تو همون زمزمه چك چك بارون بهار... من همون تشنه چوخاك اون ربابم مگه نه...!
تو همون شادي غمهاي شبابي مگه نه...! بي تو من زندونيه اون غم نــابم مگــه نه...!
عجبـي نيست ندارم پـرو بالي ز گـريز... من اسيـر پنجـه سخت عقـــابم مگـه نه...!
تو همون شبنم روي غنچه هائي مگه نه...؟! من همون غنچه گلي كه مست خوابم مگه نه...!
هستي من ز تو و آمدنم ســـوي تو بود... تو كـه ابري ومنم قطـره آبـم مگــــه نه...!
تو همون شعري كه عاشق به لبش زمزمه بود... من همــون شـــاعر بي نام و نشانم مگه نه...!
تو كه دنياي اميدي توي اين ملك جـهان... منكه درويش هميـن ملك جهانم مگــه نه...!
تو همون اذان صبحي كه دهد مژده نماز... من مــؤذن كه توئــي ورد زبـانم مگـه نه...!
من همون آب روان درره توگشته سكون... من همـون گـم ره طــاق آسمونم مگـه نه...!
تو همون چشمك افسون ستاره تو هــوا... من همـون گـم ره طــاق آسمونـم مگه نه...!
بوسه ئي گر ز سر شـوق زدم بر لب تـو... گـر خطـائي شــره داني كه جوانم مگه نه...!!




كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم...





يه دل سرد وبي روح...
دلي که پس از غروب خورشيد ش...
ديگه اون دل سابق نشد...!
ديگه هيچ وقت گرم نشد...
هيچ روشنائي را به خود نتونست ببينه...!
دلي که همه از گرما ش صحبت مي کردند...
از سردي زمونه به اون پناه مي بردند...
براي يه صحبت دوستانه...
براي بدست آوردن اميد وزندگي...
براي هر چند لحظه کوتاهي با اون همنشين ميشدن...
حالا مرده...!!
هر چند يه روشنائي از اون دور دورا داره نزديک ميشه...
اما ديگه گرماي اون تاثيري بر اين دل يخ زده من نداره...!
چون اين دل خيلي وقته به خواب زمستوني رفته...!!
ادامه مطلب




باید ار صدای خیس بارون تو رو آواز کنم
از تماشای قناری به تو پرواز کنم
میرسم به تو دوباره...
از همه شبانه هام و
به تو چل میزنم از بهانه هام و
پر اسمت میشه عاشقانه هام و
بوی عطرت میدن ترانه هام...
میرسم به تو دوباره...
وقت گل کردن رویاست
به تو میرسم من از این شب نیلوفری
به تو میرسم من از این راه خاکستری
به تو که خاطره هام و به همیشه میبری
میرسم به تو دوباره...
از همه شبانه هام و
به تو پل میزنم از ترانه هام و
پر اسمت میشن عاشقانه هام و
بوی عطر تو میدن ترانه هام و
از گل و شعر و ستاره
نیستی اما یادت اینجاست





آدمی که دلش تو شلوغی میگیره خیلی غم داره...!!
اما آدم عاشقی که دلش تو جمع و تنهایی بگیره،غم نداره...
دلتنگه...!!
دلتنگ...!!
به جمله ی بالایی نخند...
نگو آخه کدوم آدمی عاشق میشه...؟؟!
باید بدونی هر آدمی عاشق میشه...!
اما هیچ عاشقی آدم نمیشه...!!
تورو خدا آدم نباش...!!
وقتی می دیدمش یه حس و حال دیگه داشتم... انگار تو آسمونا بودم... دوست داشتم اینو بهش بگم ولی
نمی تونستم... نه تنها به خودش بلکه به هیچکس... شاید یه غرور بی جا بود ... نمی دونم...
یه روز تو حرف زدنش بهم گفت... 
ادامه مطلب





نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است...

روزگارِ غربت زده ام را نمی پرسی...؟
آری... حال من خوب است...!
می خوابم... بیدار می شوم... می خوابم و دوباره بیدارم...!
می بینی؟ زنده ام هنوز...
بی هیچ لبخندی... زنده ام...!
به همین خواب ها و نخوابیدن ها...
هنوز هم خوابت را می بینم...
تا کی می خواهی در خواب هم آسوده ام نگذاری...!؟
بس...
پس نمی خواهی حال و روزم را بدانی...!؟
من زنده ام... و تنها...
بخندم...
حتی گریه کنم...!!
حیاتِ غم آلودی است...!
اما زنده ام... باری به هر جهت...
ملالی نیست جز دلتنگی و تنهایی و تنهایی ...
با کمی کابوسِ اضافه...
و همه با تو... همه از تو...
مسافرِ بی برگشتِ لحظه هایِ دورِ من...!!
تو دیگر نیستی... اما هنوز هم شبها، صبح می شود...
به چه سختی... به چه دلتنگی...خوابش را هم نمی بینی...!؟
عذرم را بپذیر که نخواسته حال و روزم را دانستی!...
ببین...! تمامیِ علایمِ حیات را دارم...
هنوز نمی خواهی بروی...؟!
پذیرفته و نپذیرفته بُرو...!!
می خواهم بخوابم...! دیر است...!!

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود...
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ،
يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ،
يه لب خندون ،يه صورت شاد ،
يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ،
يه قلب پاک، يه ديوار استوار ،
فقط يه جا معني داره ،
جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ،
جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ،
لباي کوچيکت رو من خندون کنم ،نقاش دفتر خاطرات من باشم ،
پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ،
و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه




قصه غم وغروبه، قصه زندگی من
لحظه های عاشقونه شده زندونی این تن
یکی نیست منوبگیره ازسکوت این هیاهو
انگاری صدساله مردم، یکی نیست بگه که این کو؟!
همه شب این دل بی کس پردرد وپرغم
دردموهیشکی نداره، می دونم که اولینم
توی آسمون قلبم می تابه ماه تودل تو
ولی این منم که مردم توی ایستگاه دل تو...!
گاهی وقتا که دلم هوای چشمات روداره
اشک من جاری میشه به روی گونم می باره
هرکی می بینه منو می گه که دیوونه شدی
آره ازوقتی شدم عاشق تو، ویرونه شدم
اون نگاه مهربونت زده آتیش به دل من
خوش به حال اونایی که، تاحالا تورو ندیدن
قصه غم وغروبه، ماجرای تورو خواستن
تورو می خوام تاهمیشه، پربگیره غصه ازمن
کاش بیای یه روزی ازراه به سراغ دل من
ول کنه دیوونگی رو، بشه عاقل دل من
گاهی وقتا که چشام به یاد چشمات می باره
قلب من داد میزنه جزتو کسی رو نداره




گله دارم، گله دارم
من از عالم و آدم، گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا، آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم
شما که حرمت عشق و شکستید، کمر به کشتن عاطفه بستید...
شما که روی دل قیمت گذاشتید، که حرمت عشق و نگه نداشتید...
آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم
فریاد من شکایته، یه روح بی قراره...
روح که خسته از همه، زخمی روزگاره...
گلایه ی من از شما،حکایت خودم نیست...
برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست...
اگه عشقی نباشه آدمی نیست...
اگه آدم نباشه زندگی نیست...
نپرس از من چه آمد بر سر عشق...
جواب من به جز شرمندگی نیست...!!
آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم،گله دارم
من از عالم و آدم،گله دارم گله دارم
آهای مردم دنیا،آهای مردم دنیا
گله دارم ، گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم، گله دارم

