تبليغاتX
~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~ - .:. روزگار، آموزگار شايسته اي است ...! .:.


~¤* تابوتم سنگین است ، حلالم کن مادر *¤~

~¤**¤~ همه ی آرزوهام با رفتنه تو مردن ~¤**¤~

 دستهايم را باز به قلم مي رسانم

تا بنگارد براي من

و كمي آسودگي برايم به ارمغان آورد ...

واژگان ياريم نمي كنند!

و من، سراسيمه باز هم مي خواهم بنگارم ...

فرياد هايم را به زمزمه هاي كوچكي رسانده ام.

آخر مي داني ...

وقتي نمي شنوند، بايد براي خود زمزمه كرد !

عرق شرم بر پيشاني ام مي نشيند؛ از اين همه فريادهاي بي پاسخ !!

من در رويا زندگي نمي كنم ...

من نمي خواهم در اوهام باشد، هر آن چه را كه مي خواهم به دست آورم ...

مي دانم ...

سالهاست كه مي دانم اين را ...

اين كه مي خواهي، فقط براي روياهايم باشد هر آن چه كه اين دل تنگ مي خواهد !

اما من ...

من ايستاده ام ...

نمــــــــــــي خواهم خـــــــــــــــــــــرد شدنم را ببیننـــــــــد!!

مي شكنـــــــــــــم ... اما اين را خود مي دانم وبس !

من كه صــــادقانه گفتم؛ هر آن چه شنيدني بود ...

من كه بي پيرايه پيشكش ساختم؛ هر آن چه براي پيشكش كردن داشتم ...

خنده ام مي گيرد از اين همه سكوت تلخ زندگي ام !!

خنده ام مي گيرد از اين همه دردهـــــــــــاي نهفته جانم !!

خنده ام مي گيرد از اين همه بيــــــــــــــــــــــداد درون !!

خنده ام مي گيرد از اين همه زخمــــــــهاي هميشه !!

مي گويي چرا خنده؛  نه !؟

ديگر اشكي نمي آيد تا بخواهد تسلاي خاطري باشد !

ديگري اشكي نمانده براي نشان دادن دردهــــــــايم !

ديگر گريه پاسخي نمي گويد به همهمه ی بودنم و آشفتگي هايم !

بغض فرو خورده ام را به گمانم، با خــــنده بايد درمان ساخت !!!

كه اين خنده، همان گريه بي امان من است از بهر خستگي ام !!!

كاش مي توانستي براي لحظه اي، دمي، بداني چه مي گويم !!!

تو مي داني كه من چرا اين كلمات را مي نگارم ؟!

نه ... نگو،  كه مي دانم نمي داني !

تو را اصلا با اين كلمات سروكاري نيست ...

زمان در گـــــــــــــــــــذر است ...

روزها وشبها مي آيد ومي رود ...

واين را مي دانـــــــــــــــــــم كه

روزگار، آموزگار شايسته اي است ...!

 

پ.ن : بچه ها یه مشکل خیلی مهم واسه خانوادم، یعنی واسه مامانم پیش اومده !

چند هفته ای میشه تو بیمارستان بستریه ... حالا دیگه بیماریشو نمیگم !!

فقـط ازتون خواهــــش میکنم دعــــــــــــــا کنید، دعا کنید سلامــــــــت برگرده پیش خانوادش...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:20 توسط *¤ Д ¤*| |


Design By : Night Skin